X
تبلیغات
ایران تمدن کهن - اشعار طنز آقاي هالو
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
فقط خود کار قرمز نیست این جا
شنیدم در زمان خسرو پرویز-
گرفتند آدمی را توی تبریز-

به جرم نقض قانون اساسی-
و بعض گفتمان های سیاسی-

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش-
قراری را نهاده با زن خویش-

که از زندان اگر آمد زمانی-
به نام من پیامی یا نشانی-

اگر خودکار آبی بود متنش-
بدان باشد درست و بی غل و غش-

اگر با رنگ قرمز بود خودکار-
بدان باشد تمام از روی اجبار-

تمامش از فشار بازجویی ست-
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست-

گذشت و روزی آمد نامه از مرد-
گرفت آن نامه را بانوی پر درد-

گشود و دید با هالو مآبی-
نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو-
ملالی نیست غیر از دوری تو-

من این جا راحتم، کیفور کیفور-
بساط عیش و عشرت جور وا جور-

در این جا سینما و باشگاه است-
غذا، آجیل، میوه رو به راه است-

کتک با چوب یا شلاق و باطوم-
تماما شایعاتی هست موهوم-

هر آن کس گوید این جا چوب دار است-
بدان این هم دروغی شاخدار است-

در این جا استرس جایی ندارد-
درفش و داغ معنایی ندارد-

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم-
چو گردو داخل یک پوست هستیم-

در این جا بازجو اصلن نداریم-
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم-

به جای آن اتاق فکر داریم-
روش های بدیع و بکر داریم-

عزیزم، حال من خوب است این جا-
گذشت عمر، مطلوب است این جا-

کسی را هیچ کاری با کسی نیست-
نشانی از غم و دلواپسی نیست-

همه چیزش تمامن بیست این جا-
فقط خود کار قرمز نیست این جا
 
 

آدمی می شناسم از دوزخ 

خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا 

هول از آتیش دارد و من نه

دائمن ذکر گوید و  تسبیح  

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری 

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود 

 گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام  

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل 

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال 

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ 

 قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز 

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره 

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد 

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ 

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک  

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد 

 بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور 

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟ 

 چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو 

سخنش نیش دارد و من نه

 

بگير و ببند

 

ميگن بدجور گير و داره تهرون

 تموم لات و لوتا رو گرفتن

 به جرم ارتباط غير شرعى

 ميگن مجنون و ليلا رو گرفتن

 تموم شاعرا رو جمع كردن

 رهى، خيام، نيما رو گرفتن

 سپس جامى، نظامى، شيخ سعدى‏

 منوچهرى و صهبا رو گرفتن

 چو وامق ديد مأموران ارشاد

 فلنگو بسته عذرا رو گرفتن

 از اون جايى كه پارتى داشت يوسف‏

 فقط دوست زليخا رو گرفتن

 قِسِر در رفته‏ان شيرين و خسرو

 اونام فرهاد تنها رو گرفتن

 پس از اون، حافظ مست عرق خور

 خمار بى سر و پا رو گرفتن

 شنيدم ايرج ِ  ميرزا گير افتاد

 رييس بچه بازا رو گرفتن

 ميگن لو رفته باباطاهر لخت

 بدون لنگ بابا رو گرفتن 

 و بعدش شاهد و ساقى و مطرب

 ميگفتن هر سه چار تا رو گرفتن

 به تعقيب و گريز ترك شيراز

 سمرقند و بخارا رو گرفتن

 به جرم عشقبازى روز روشن

 قنارى، فنج، مينا رو گرفتن

 توى جردن به جرم بدحجابى

 همين ديروز حوا رو گرفتن

 تو خونه تيمى ِ يه تيم فوتبال

 على دايى، نكيسا رو گرفتن

 برا مالوندن ملى گراها

 تموم ملى پوشا رو گرفتن

 حوالى ولنجك تو يه پارتى

 چهل تا مست رسوا رو گرفتن

 هنرپيشه فراوون بوده اون جا

 فقط جمشيد آريا رو گرفتن

 ببخشيد، غير از اون يكى ديگه‏ام  بود     

كى بود؟ هان ! فاطمه معتمد آريا رو گرفتن

چرا اين مصرعش بالا بلنده ؟

 شايد چون دست بالا رو گرفتن

 از اون وقتى كه دانا شد توانا

 تواناهاى دانا رو گرفتن

 ميون صفحه‏ى شطرنج، ديشب

 وزير مشكى و شا رو گرفتن

 نه تنها رستم و سهراب و بيژن

 آناهيتا، آنيتا رو گرفتن

 به خاك و خون كشيد اسكندر اين ملك

 ولش كردند و دارا رو گرفتن

 به جرم اجتماع بى‏مجوز

 سه مرغابى رو تو دريا گرفتن

 شد آقا شاكى از طوبى عيالش

 ولى بر عكس، آقا رو گرفتن

 ميگن طوبى به قاضى رشوه داده

 از اين رو سوى طوبي رو گرفتن

 درون دادگاه بلخ دزدو 

 رها كردند و بنا رو گرفتن

 شكايت كردن از عيسا پزشكا

 به جا عيسا، يهودا رو گرفتن

 ميگن ليلاج اوستاى قماره

 به جا اوستا، اَو ِستا رو گرفتن

 فريدون مشيرى شعر مى‏گفت

 فريدون هويدا رو گرفتن

 به جرم حمل نيم مثقال شيشه

 تموم شيشه بُرها رو گرفتن‏

 يكى قليون كشيده توى دربند

 تموم اهل اون جا رو گرفتن‏

 براى زهره چشم از بچه‏هامون

 زدن دارا و سارا رو گرفتن‏

 گزارش داده چوپان دروغگو

 كه دهقان فداكارو گرفتن‏

 براى قافيه ما رو ببخشيد

 كه حال شاعر ما رو گرفتن‏

 براى خوندن اشعار هالو

 يكى مى‏گفت: ملا رو گرفتن

 

بهترترين
 
 
هر چه دارى باز مال اين و آن بهترتر است 

مرغ همسايه ز غاز خانه‏مان بهترتر است 

 گفت: زن‏ها را چگونه مى‏پسندى ؟ گفتمش:

خوشگل و پولدار، اما بى‏زبان بهترتر است

 گفت: بين دختر شيرازى و رشتى كدام ؟

گفتمش: هر دو ، ولى مازندران بهترتر است

 در امان از زخمِ چشمِ مردمان تنگ چشم

از گالانت و بنز، ماشين ژيان بهترتر است 

 درد بى‏درمان ما را آب درمانى دواست

ليك آب ديده از آب روان بهترتر است

 گفتم: اى حاجى گوارا پول كم، اما حلال

گفت: نه ! پول حرام اما كلان بهترتر است 

 داشت ويلاى دو صد هكتارى و مى‏گفت باز

خانه‏ى بهمان و ويلاى فلان بهترتر است

 گشتم احزاب و فِرَق را در جهان و عاقبت

ديدم از هر فرقه‏اى حزب خران بهترتر است

 گرچه با پارتى ره صدساله را يكشب روى

ليكن از بهر ترّقى نردبان بهترتر است

 در خراب آباد بى‏قانونى و هردمبيلى

دوستى با جمع دزد از پاسبان بهترتر است

 تا كه خنجر مى‏زنند از پشت ياران شفيق

اعتماد و يكدلى با ناكسان بهترتر است

 گوسفندى زير چاقوى شبانى گريه كرد

گفت: گرگ تيز دندان از شبان بهترتر است

 روز روشن جان و مال و آبرو را مى‏برند 

از چنين قومى ، گروه طالبان بهترتر است 

 عالمان بى‏عمل را گو كه صد بار از شما

بى‏سواد هالوى هيچى ندان بهترتر است

 

يا اين ورى يا آن ورى

 

 

گاهى به سيرت چون پرى گاهى چو ديو بد ادا

 يا ديو باش و يا پرى يا اين ورى يا آن ورى

 گاهى رفيق قافله  گاهى شريك دزدها

 اى كه چو مار ده سرى يا اين ورى يا آن ورى

 گه با رعيت هم غذا گه يارغار كد خدا

 يا نعمتى يا حيدرى يا اين ورى يا آن ورى

 يك روز خنجر مى‏زنى بر پشت يار و آشنا

 يك روز با او مى‏پرى يا اين ورى يا آن ورى

 هر روز با يارى دگر هر شب به عشقى مبتلا

 روز آمنه  شب‏ها پرى يا اين ورى يا آن ورى‏

 گاهى به دستت جام مى گاهى هم از روى ريا

 تسبيح با انگشترى يا اين ورى يا آن ورى

 گه رامى و ريم و پوكر گه جمكران بهر دعا

 تو مسلمى يا كافرى يا اين ورى يا آن ورى

 بى‏ريش گاهى رپ رپى با ريش در حزب خدا

 دنيا گرفتى سرسرى يا اين ورى يا آن ورى

 يك روز مستضعف شوى يك روز دلال از قضا

 پوند و طلا را مشترى يا اين ورى يا آن ورى

 گه خادم البيت حرم گه ساقى ميخانه‏ها

 كى راه برجايى برى يا اين ورى يا آن ورى

 از بيخ منكر ميشوى گاهى خداى كبريا

 گاه از على شيعه‏ترى يا اين ورى يا آن ورى

 جانا مذبذب گشته‏اى ما بين شيطان و خدا

 موسى و گاو سامرى يا اين ورى يا آن ورى

 يا رب برس بر داد ما تا كى عذاب از آن ما

 دنيا به كام ديگرى يا اين ورى يا آن ورى

 جانم سرآمد يا بكش يا درد ما را كن دوا

 كو رسم بنده پرورى يا اين ورى يا آن ورى

 هالو تو يا رومى بشو يا زنگ زنگى اى بابا

 الحق كه تو خيلى خرى يا اين ورى يا آن ورى

 

وزير بهداشت و درمان وقت: عامل سوء تغذيه فقر فرهنگى است                               

    جرايد سال 75                               

 

 مژده ياران كه حل شده اين‏بار

 مشكل سوء تغذيه انگار    

 من شنيدم که دكترى حاذق

 این چنين گفت : ايها البيمار

 مرضت نى ز معده‏ى خالى است

 مغز تو پوك باشد از افكار 

 سطح فكر تو چون كه پايين است

 لاجرم زار گشته‏اى و نزار 

 اين چنين حكمت خدا داده

 كى بيابى به طبله‏ى عطار  

     * * *

 توصيه گر نمود سوپ قلم

 دكتر از بهر بچّه‏ى سركار

 تو مپندار اين قلم باشد

 قلم گوسفندىِ پروار    

 اين همان نون والقلم باشد

 قلم خودنويس يا خودكار     

 همچنان كه به دست فردوسى 

 آن پر غاز ديده‏اى اى يار  

 تو گمان كرده‏اى ابوالقاسم

 غاز مى‏خورده وقت شام و نهار؟

 غازها لايق اميرانند

 شاه محمود غازى سردار

 پر آن غاز سوى فردوسى

 مى‏نموده روانه اش هر بار 

 تا قلم‏ها از آن بسازد و باز

 شاهنامه سَرايد و اشعار    

     * * *

 هيچ انديشه كرده‏اى گاهى

 اى خردمند عاقل و هشيار 

 از چه كشتارگاه ويران شد 

 گشته موقوف گاو را كشتار

 جاى آن يك  سراى فرهنگى

 ساخته با هزار نقش و نگار 

{P  -تخريب كشتارگاه تهران و بناى فرهنگسراى بهمن به جاى آن  P}

 بهر اجراى متن ويكتوروگو

 بينوايان ، كه ديده‏اى صدبار 

{P  - اجراى نمايشنامه بينوايان در همان فرهنگسرا - تابستان 75  P}

 تا بدانى كه خانم فانتين 

 مادر اصلى كوزت ، زينهار

 مُرد از زور فقر فرهنگى

 يا ز فرط گرسنگى و فشار   

 گر پى حكمت و بيان مى‏گشت

 هيچ مسلول مى‏شد و بيمار؟  

     * * *

 تا بدانى كه فقر فرهنگى

 سوء تغذيه باشدش آثار    

 قفل ها بر كباب خانه بزن

 رو بسوى كتاب خانه بيار 

 نشيندى كه شيخ سعدى گفت 

 اندرون از طعام خالى‏دار 

     * * *

 ديزى تو اگر بود خالى

 گوشت هر كيلواش بود سه هزار

 روزنامه كه شانزده ورق است

 قيمتش قيمت نخ سيگار    

 بيست تومان بده به همشهرى

 اطلاعات ، صبح يا ابرار 

 جدولش  را سپس نظاره بكن

 در ستون عمودى سه و چار 

 مرغ و ماهى ‏نويس و جوجه كباب‏

 روغن و  گوشت با سس بسيار

 بعد هى پاك كن دوباره‏ نويس

 تا شوى خسته يا اولى الابصار

     * * *

 گر تو هم رنج مى‏برى  هالو

 از تب سوء تغذيه ناچار

 با صداى رسا بزن فرياد

 سر هر كوى  و برزن و بازار

 بر سر و پاى فقر فرهنگى

 اى دو صد لعنت خدا - بشمار

 

حمّام

در دهى دوردست در جايى

 رفت حمّام حاج بابايى

 ديد داماد خود در آن حمّام

 چه جوان رشيد رعنايى

 احترام و ادب به جا آورد

 با سلام بلند بالايى

 حال و احوال پرسى و ديدار

 سخن از هر درى و هر جايى

 كسب و كار و كسادى بازار

 كشت و زرع دهات بالايى

 شكوه‏ى اين زجور مادر زن

 پند آن از در شكيبايى

 بعد يك چند درددل كردن

 قصه‏گويى و عقده پيمايى

 نوره و ليف و مشت  مال و خضاب‏

 تيغى و كلّه ، سنگى و پايى

 سوى آب خزينه رو كردند 

 آب گرمى كه بد تماشايى

 از كف و چرك و چربى صابون  

 دشمن مو و رو و زيبايى

 هر كدام آب را تعارف كرد  

 يك كف دست و زد بفرمايى

 آن چنانى كه رسم بوده قديم 

 يعنى اى دوست سرور مايى

 چون به نوبت به زير آب شدند

 ديدگان بسته شد ز بينايى

 خنده اى كرد ديگرى پنهان 

 خنده‏ى لوس بى مسمايى

     * * *

 گوشه‏اى ناظر قضايا بود

 رند بى‏عار بى سروپايى

 در سر بينه حوله پيچيده

 گفت داماد را به تنهايى

 كه چه بُد ماجراى خنده‏ى تو؟

 اين شده بهر من معمايى

 گفت مى‏كردم از پدر زن خود

 وز گمانش حيا و پروايى

 لابد او فكر مى‏كند ديشب

 بوده در بين ماجراهايى

 غسل و حمام بين هفته ز چيست ؟

 كام جويى و كام فرمايى

 ماجرا گر به دخترش گويم

 غش نمايد ز شرم رسوايى

 زين سبب خنده‏ام گرفت آن جا

 ليك دارم ز تو تمنايى

 كه بماند ميان ما اين راز

 ورنه برپا شود چه بلوايى

     * * *

 رند برخاست سوى حاجى رفت 

 گفت دارم ز تو تقاضايى

 شد چو داماد تو فرو در آب

 پوزخند تو داشت معنايى

 راز آن خنده چيست ؟ حاجى گفت‏

 گويمت گر تو پيشتر آيى

 بى‏سبب زير آب مى غلتيد

 بى جهت بود در تقلايى

 آن چه من بيخ ريش او بستم

 نكند پاك آب دريايى

 
 
هر چه نزد مدعى قامت كنى خم بيشتر

 مى‏كند اسباب زحمت را فراهم بيشتر

 رشته‏ى اين ملك را هر كس به سويى مى‏كشد

 اين كلاف صد گره گوريده در هم بيشتر

 آدم بى‏درد و غم را دلخوشى گردد فزون

 دردمندان را عذاب و ماتم و غم بيشتر

 در زمانى كه شود ارزان بهاى زخم دل 

 از چه رو هر روز گردد نرخ مرهم بيشتر

 حق درون محكمه سايه بر آن كس مى‏كند

 كو به قاضى ميدهد دينار و درهم بيشتر

 كارمندى در شب عيد از گرانى گريه كرد

 از تمام گريه‏ى ماه محرم بيشتر

 خانه‏اى كردم اجاره عرض آن يك متر و نيم‏

 طولش از يك‏متر و پنجاه‏و دو يك كم بيشتر

 ليك صاحب خانه‏ى با اعتقاد با خدا

  مى‏كند نرخ اجاره خانه هر دم بيشتر

 گوشت و روغن اگر گيرت نيامد غم مخور

 يك ملاقه آب با يك دانه شلغم بيشتر

 نرخ‏ها آماس كرده‏اند و قيمت‏ها ورم  

 اين تورم مى‏رود بالا دمادم بيشتر

 شاعرى با چاپ ديوانش نموده گرد و خاك‏

 مى‏فرستد گرد و خاكش را به حلقم بيشتر

 گر چه خفاش شبانگاهى درك واصل شده

 ليك از خفاش روز انديشه دارم بيشتر

 اين همه قطامه در هر كوى و برزن ريخته

 لاجرم هر روز خيل ابن ملجم بيشتر

 كرده هالو پاى در كفش بزرگان سخن(1)

با «يه دنيا معذرت» بلكه از آن هم بيشتر

 
 

تو مایه افتخار بودی 

تبدیل به افتضاح گشتی

حیف از تو جوانکی که پابند

در دامگه نکاح گشتی

با این عمل شنیع ، محروم

از حی علی الفلاح گشتی

محکوم علی العشاء تویی تو

مغبون علی الصباح گشتی

در بین قفس  میان مرغان

مرغانه به اصطلاح گشتی

رفتی به میان زن ذلیلان

فرمانده ی آن جناح گشتی

تسلیم وزیر جنگ خویشی

خلع ید و بی سلاح گشتی

خون تو حلال قوم زن باد

مهدور دم و مباح گشتی

ابریق بساط بزم بودی

آفتابه ی مستراح گشتی

هالو تو شریک جرم اویی

چون مرتکب مزاح گشتی

 

این جهان دوزخ است بر مردی 

که زنش لوس و غرغرو باشد

 پر افاده پر ادعا لجباز

پاچه ورمال و نق نقو باشد

 

دائما در یکه به دو با مرد

صبح و شب در بگومگو باشد

مار در آستین ، نمک بر زخم

استخوانی که در گلو باشد

 نه به آداب همسری پابند

نه مقید به آبرو باشد

 پول شوهر به زعم آن ولخرج

علف خرس و آب جو باشد

 همه اش خرج کفش و کیف و کلاه

ژل و ماتیک و رنگ مو باشد

 

دقمصه ساز و پر الم شنگه

پی جنجال و های هو باشد

 هیکلش بد قواره و مضحک

زشت و دیلاق و لق لقو باشد

 بددل و بدعنق خرافاتی

دوبهم زن دغل دورو باشد

 جیغ جیغو شلخته گنده دماغ

خل و شکاک و گنده گو باشد

 تنبل و گیج و خنک و سر به هوا

شل و وارفته ور ورو باشد

 

صبح تا لنگ ظهردر خور و پوف

همسر بالش و پتو باشد

 میهمان قوم او اگر فرضا

سفره اش پر ز رنگ و بو باشد

 لیک فامیل مرد اگر برسد

لقمه ای نان و نیمرو باشد

گاه پهنای او چو دروازه

گاه باریک تر ز مو باشد

شش شب هفته میهمانی و رقص

دانس و پارتی و راندوو باشد

 لیک بر عکس هر شب جمعه

معتکف گشته با وضو باشد

 گر نباشد طلاق او ممکن

غم مخور چاره اش هوو باشد

***

زنم این شعر خوانده و پنداشت

سوژه ی شعر بنده او باشد

 الف قامتم شکسته و گفت

هالوی بی الف هلو باشد

 بی حسابیم و یر به یر گشتیم

پاسخ «ها» همیشه «هو» باشد

ما را بس
 

شادی و عیش تو را، درد نهان ما را بس

نگرانی و غم و هول و تکان ما را بس

 

هفت دریای تنعم همه اش مال خودت

قطره ی آب ته قطره چکان ما را بس

 

نوش جان تو کباب بره و بوقلمون

یک قلپ آب خنک لقمه ی نان ما را بس

 

هر دو لپ تو گل انداخته چون رب انار

زردی صورت و درد یرقان ما را بس

 

بنز مستخدمت از خانه ی ما گنده تر است

ناز کم کن که همین چرخ ژیان ما را بس

 

خرج هر ماه عطینای تو میلیون میلیون

سیر در منظر ویترین دکان ما را بس

 

رشوه و ربح و نزول عایدی جیب شما

گر حلال است همین یک دو قران ما را بس

 

مفت چنگ تو همه ماهرخان دنیا

زن ذلیلان جهان، ترس زنان ما را بس

 

هر زمانی رنگی و هر روز قوانین جدید

این همه قاعده ی زورچپان ما را بس

 

ادعا کم کن و از بهر خدا وعده مده

صبح و شب لاف و گزافات چاخان ما را بس

 

اینهمه تهمت ناجور به ما می بندی

نام بهمان و صفت های فلان ما را بس

 

منصب و پست و ریاست همه در بست از تو

کارت عضویت در حزب خران ما را بس

 

روزنامه رادیو تلویزیون مال خودت

شعر هالو و درازی زبان ما را بس

 
ترک گفتم بروز آدینه 

راحت خانه در هوایی سرد

تا دهم رای انتخاباتی   

چه تفاوت کند به زن یا مرد

هر طرف بود محشری بر پا 

ماجرایی که شرح نتوان کرد

همه جا های و هوی تبلیغات 

 همه اندر رقابتند و نبرد

این طرف یک قبیله ی ریشو 

آن طرف یک عشیره ی بی درد

در تحیر از این همه غوغا 

 گشته بر پا از آن هیاهو گرد

ناگهان دختری نکو منظر 

 زان میانه بسوی من رو کرد

قد بلند و سپید روی و ظریف 

طاق ابروش دام می گسترد

گفت : آقا خبرنگارم من 

تو که را انتخاب خواهی کرد؟

من بیچاره ی ندید بدید 

باخنم قافیه چو بازی نرد

زان همه خوشگلی و طنازی 

نفسم حبس گشت و رویم زرد

آتشی در درون من افتاد 

عشق چون قله من چو کوه نورد

گفتم ار انتخابات آزاد است 

من تو را انتخاب خواهم کرد

زبان حال جهان سومی ها
 
 
ما که روزی بر زمین و آسمان شوریده ایم

اینک از دست زمانه سخت رنجوریده ایم

 

روزگاری یکه تاز دهر بودیم و کنون

پهلوانی پنبه ای ، بی پشم و پیزوریده ایم

 

زیر بار زندگی ، زیر فشار روزگار

از شما آخر چه پنهان ، زرت قمصوریده ایم

 

دیگران خال لب و چال رخ و تاج سرند

ما زگیلیم و دمل ، یا زخم ناسوریده ایم

 

نه فروغی در نگه ، نه کور سو در چشممان

تا ز برق پول باد آورده ها کوریده ایم

 

پایمان بر فرق خورشید است اندر ادعا

در عمل تاریک تر از شام دیجوریده ایم

 

زیر تیغ تیز قصابان غول قلچماق

ریزه ریزه قیمه قیمه گشته ساطوریده ایم

 

ما زمانی ماهی آزاد بودیم و کنون

یا به قلاب قضا در بند و یا توریده ایم

 

ما خوشیم اما به رویای خیال خویشتن

تا مدام از وعده های پوچ مسروریده ایم

 

سازمان را همنوا با سازتان کردیم کوک

گر ویالونیده ایم یا اینکه سنتورریده ایم

 

یادتان باشد بدست ما سلیمان گشته اید

حالیا در زیر دست و پایتان موریده ایم

 

این زبان حال اولاد جهان سوم است

نقل قولی بود ، ما مامور و معذوریده ایم

 

ورنه آن را سوء تعبیرات اگر خواهی کنی

ما به سر تا پای خویش خویش، هالو ریده ایم

 

اینهمه آه و فغان را از کجا آورده ا ی

سینه آتس فشان را از کجا آورده ای

 

تو گران جان و گران بار و گران دل گشته ای

 اینهمه جنس گران را از کجا آورده ای

 

در میان خیل آدمهای بی درد شریف

 اینهمه درد نهان از کجا آورده ای

 

قهرمان استقامت در گرانی گشته ای

 افتخار بی نشان را از کجا آورده ای

 

زیر بار خرجی و زیر فشار زندگی

 اینهمه زور و توان را از کجا آورده ای

 

جرات وارد شدن با جیب سوراخ و تهی

 در مغازه یا دکان را از کجا آورده ای

 

نق و نوق و اعتراض و انتقادات را ببر  

 این درازی زبان را از کجا آورده ای

 

ناله و فریاد تو گوش فلک را پاره کرد

 این گشادی دهان را از کجا آورده ای

 

ازدواج تو مبارک باد اما نافلا

 تو کلید هفت خوان را از کجا آورده ای

 

تو عقیم و همسرت نازا بگو پس اینهمه

 بچه های حیف نان را از کجا آورده ای

 

زیر خاکی پیدا کرده ای یا قلک بچه شکست

 سکه های ده قران را از کجا آورده ای

 

سکه هایت پول خرد و آرزوهایت کلان

 اینهمه خرد و کلان را از کجا آورده ای

 

در میان برج و ویلاهای این شهر بزرگ

 این خرابه آشیان را از کجا آورده ای

 

جای سنگ از پیت روغن خانه را کردی بنا

 روغن قوی و جهان را از کجا آورده ای

 

رختخواب تو چمن های لطیف پارک ها

 این لحاف آسمان را از کجا آورده ای

 

گر در عمر خود ندیدی سفره های رنگ رنگ

 اینهمه رنگین کمان را از کجا آورده ای

 

نان و خشک سفره را فرضا گدایی کرده ای

 اشتها از بهر نان را از کجا آورده ای

 

گوشتی در لابلای شورابای تو بود

 این دو تکه استخوان را از کجا آورده ای

 

گز ز استنطاق شلوار و کلاهت بگذریم

 اینهمه وصله بر آن را از کجا آورده ای

 

طنز هالو را شنیدم گفتم آیا اینهمه

 شعر و طنز و داستان را از کجا آورده ای

 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 22:21  توسط MLI | 
 

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع تمامی وبلاگ نویسان جوان